رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

جان خود در تیر کرد آرش

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۷
 
تورانیان در نبرد با ایرانیان پیروز شده اند و همه را به خاک و خون کشیده اند. هوا تیره و ناپاک بود و دشمن مشغول پیدا کردن راهی بود تا هرچه بیشتر ایرانیان را تحقیر کند. سرانجام وقتش رسید. سواری از میان تورانیان جدا شد تا تصمیم دشمن را به مردم و ارتش شکست خورده ایران برساند. چشم ها همه نگران و گریان و سرها پایین انداخته شده بود.
سرباز دشمن با غرش شروع به خواندن حکم کرد:« شما حق دارید یک تیر پرتاب بکنید و هرجا تیر به زمین نشست، مرز بین ایران و توران خواهد بود» ناگهان ارتش دشمن از خنده منفجر شد. باده گساری آغاز شد و شروع به تمسخر ایرانیان کردند. تصمیمشان مرگ آور بود. آنها می خواستند به دست خودمان شکست ما را رقم بزنند. 
اضطرابی سخت درد آور لشگر ایران را فرا گرفته بود. مردم لشگریان را نگاه می کردند و سربازان و کمانداران چشم هاشان را از نگاه مردم می دزدیدند. کودکان گریه می کردند. دختران از روی بام ها معشوقشان را ملتمسانه نگاه می کردند. مادران غمگینانه سرهاشان را به در می کوفتند و پیرمرد ها چشم بر آسمان داشتند. ناگهان قلب سپاه شکست خورده ایران شکافته شد و مردی چون گوهر از صدف بیرون آمد و فریاد زد:« منم آرش»
قهقه دشمن خاموش شد. سر ها چرخید و چشم ها او را جستجو می کرد. مرد رو به دشمن کرد با فریادی بلند لب به سخن گشود:« منم آرش، سپاهی مرد آزاده / به تنها تیر در ترکش آزمون تلختان را اینک آماده» سپس پشتش را به سپاه دشمن کرد و همسرش را، تاج سرش را، قوت بازویش را، عشق جاویدانش را اندکی دور تر در بین مردم پیدا کرد. قدمی رو به او برداشت و بغضش را فشرد و زیر لب گفت:« بدرود ای سحر بدرود، که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند، به پنهان آفتاب مهریار پاک بین سوگند، که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند» آرش سخن می گفت و جهان خاموش بود، انگار که تمام کائنات گوش به سخن آرش داشتند. معشوقش با غرور لبخند زد. اشکش را قبل از اینکه به گونه هایش برسد جمع کرد. تمام عشقش را با یک نگاه به آرش منتقل کرد و بوسه ای برایش فرستاد و دستی تکان داد. آرش را دیگر توان خیره شدن به معشوق نبود. چشم برگرداند و شهر را نظاره کرد، کودکان از بام ها او را صدا کردند، مادران او را دعا کردند و پیر مردان چشم گرداندند، دشمنان راه وا کردند آرش اما همچنان خاموش از شکاف دامن البرز بالا رفت و از پی او پرده های اشک پی در پی فرود امد.
 
***
 
شب شده بود و آرش بازنگشته بود. مرد های شهر مشعل بدست گرفتند و در پی یافتن او کوه را بالا رفتند و او را بر سر قله ها جستجو کردند اما تنها چیزی که یافتند کمانی بدون تیر در نوک قله دماوند بود، کمان را برداشتند و بی نشان از پیکر آرش بازگردیدند. مردم شهر از دوردست تعداد را می شمردند. به امید اینکه یک نفر بیشتر از ان جمعی که رفتند را در برگشتشان بیابند اما همان تعدادی که رفته بودند بازگشتند، بدون آرش. مرد ها اشک می ریختند و وارد شهر شدند. مردم گردشان جمع بودند و سراغ آرش را می گرفتند و مردان تنها اشک می ریختند و حرفی نمی زدند. از بین جمعیت یک نفر خودش را به جلو رساند و فریاد زد:«آرش من کجاست؟»
یکی از مردان سرانجام به سخن امد و در چشمان معشوق آرش نگاه کرد و گفت:« آری آری، جان خود در تیر کرد آرش / کار صد ها صد هزاران ضربه شمشیر کرد آرش» همه شهر ساکت شد و نگاه ها خیره به دخترک زیبارویی شد که قلبش در گرو آرش بود. دختر آسمان را نگاه کرد، ستاره ها در کنار هم تشکیل یک کماندار با وقار را می دادند. اشک از چشمان دختر سرازیر شد و معجزه عشق را ستایش کرد. 
فردای آن روز، سوارانی که بر جیحون اسب هایشان را می تاختند. تیر آرش را نشسته بر ساقه تنومند درخت گردویی پیدا کردند و از آن پس آنجا را مرز توران و ایران نامیدند.
 
آفتاب و ماه را درگذشت
سالها بگذشت
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
 وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده، آگاه
می دهد امید
می نماید راه
 
پی نوشت: جشن تیرگان مبارک

سرکنگبین صفرا فزود…

چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷
 
چقدر خوب می شد که همدیگر را کمی بیشتر دوست می داشتیم. چقدر خوب بود این مرز ها وجود نداشت. چقدر خوب می شد که ما شما را و شما ما را پا پتی و شلیته پوش خطاب نمی کردیم و نمی کردید. چقدر خوب بود که همه یک وطن داشتیم و آن کره زمین بود. چقدر خوب بود که بعضی انسان ها را می توانستیم تکثیر کنیم. چقدر خوب بود که بعضی ها نفرت را از قلبشان دور می کردند و به سرزمین عشق قدم می گذاشتند.
 
امروز وقتی کامنت یک آذری زبان مقیم ایران را در پای مطلب که راجع به تیم فوتبال ترکیه نوشته بودم می خواندم خیلی حس بدی بهم دست داد. به آسمان نگاه کردم و پرسیدم که در چه دنیایی داریم زندگی می کنیم؟ کجاست محبت و دوستی بین انسان ها؟ کجاست عشق؟ کجاست زمین زیبایی که دوستش داریم؟ کجاست جایی که هیچ کس از کس دیگر برتر نیست؟ یک ترک زبان شصت ساله که فقط چند ماه از عمرش را در تهران سپری کرده اینقدر عاشقانه با ما رفتار می کند و همه ما را دوست دارد و من و بسیاری دیگر او را عاشقانه ستایش می کنیم و از سوی دیگر یک آذری زبان که به گفته خودش همه عمرش را با ما فارس زبانان «پا پتی» سپری کرده، اینقدر نفرت انگیز صحبت می کند و خاکی که باید مایه آرامش ما باشد را به محل نفرت پراکنی تبدیل می کند و سودای جدایی سر می دهد. آیا این همان کره زمینی است که قرار بود گهواره ما باشد؟
 
از قضا سرکنگبین صفرا فزود / روغن بادام خشکی می نمود 

تهران؛ بعد از ۲۵ روز…

سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۷

 

بعد از ۲۵ روز کامل برگشتم تهران. زندگی جالبی بود شاید یک ماکت کوچک از چیزی که در آینده قرار است تجربه کنم. مشکلش فقط دلتنگی است و لحظاتی که دلت برای همه چیز تنگ می شود. سوای مادر و پدرم و همچنین آتوسا خواهرم، دلم برای خیلی چیزها تنگ شد. دلم برای آرامش اطاقم تنگ شده بود. دلم برای لحظاتی که می نشینم پشت لپ تاپم و در تاریکی مطلق فیلم می بینم تنگ شده بود. دلم برای قهوه جوش کوچکم که با صدای عجیب و غریبش لیوانم را پر می کند تنگ شده بود. دلم برای کتابهایی که تنها گذاشته بودم تنگ شده بود. دلم برای دوستانی که تنها راه ارتباطی ام با آنها اینترنت است هم بسیار تنگ شده بود و برایشان پر می کشید.

از همه اینها مهمتر اینکه یک ماه است روز هفتم دارد پخش می شود و من هیچ کدومش رو گوش نکردم. البته دو تا برنامه رو مشارکت کردم ولی بقیه رو حتی حضور هم نداشتم. دلم برای لحظاتی که در دقیقه نود فایل ها را دارم ادیت می کنم و علی هم پای تلفن سرم غر می زد و با لحن کش دار می گفت:«اردی بدووووووووو» هم تنگ شده. تشنه شنیدن صدای بچه های روز هفتم از رادیو هستم دلم برای صدای تک تکشان تنگ شده.

اماهرچه بوده گذشته، تجربه جالب و بامزه ای بود. امروز برگشتم ولی در تدارک یک سفر متمایز هستم. و چند روز دیگر باز هم از خانه دور خواهم شد و به دنبال ماجراجویی می روم. بی خودی هم کنجکاوی نکنید، لحظه لحظه اش را همینجا ثبت خواهم کرد و همه اش را کاملا مولتی مدیا گزارش می کنم.  فعلا اینقدر ایده در ذهنم هست که نمی دانم از کجایش شروع برای نوشتن…

پی نوشت: دو تا مطلب وعده داده بودم که اینجا می گذارم به زودی، مطلبی که راجع به فاحشگی مدرن نوشته بودم رو بی خیال بشید، اوضاع روبراه نیست فعلا. اما اون فیلم ها رو به زودی شروع می کنم به نوشتن. همه دوستام رو می خوام بکشم وسط و لو بدمشون. فکر کنم تا چند ساعت دیگه بتونم اولی رو منتشر کنم. 

پیروزی عاشقان در سوییس

دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷

 نشانه ها این بار از قلب سوییس ما را نشانه گرفته اند. بازی های فوتبال جام ملت های اروپا که این روز ها در دو کشور سوییس و اتریش در جریان است سرشار از نشانه های بی نظیر و راز های زندگی است. من به طور سنتی طرفدار اسپانیا هستم ولی در این دوره از رقابت ها به چند دلیل از روز اول با گل های ترکیه به هوا می پرم و خوشحال می شوم. دلیل اول اینکه مصطفی دنیزلی، یکی از چندین معشوق ابدی ام ترک تبار است و در شهر ازمیر ترکیه زندگی می کند، دلیل دومش اینکه فاتح تریم، سرمربی تیم ملی ترکیه برای من تجسم یک امپراتور واقعی و عاشق است و دلیل دیگر اینکه عشق مردم و بازیکنان ترکیه به کشورشان برایم بسیار زیباست و وقتی در استادیوم همگی با هم یک صدا فریاد TURKIYE…TURKIYE سر می دهند قلبم به لرزه می افتد و کیف می کنم.

اما همه اینها به کنار، احساس می کنم که این روز ها مجددا دریچه نشانه های کائنات به رویم باز شده و هر طرف را که نگاه می کنم انگار چیزی وجود دارد که می خواهد به من یک پیام را برساند. یادم می آید کمی بیشتر از یک ماه پیش در استادیوم آزادی و در حالی که به معجزه و نشانه ها یقین کامل داشتم با چشمان خودم دیدم که چگونه ساقی بزرگ در دور آخر این بزم و در دقیقه نود و پنج و پنجاه و پنج ثانیه، شراب سرخ رنگ را در پیمانه های ما ریخت و مست می ناب کرد ما را. بعد از آن هم اتفاقاتی افتاد که باعث شد بیشتر نشانه ها را جدی بگیرم و باور داشته باشم.  اما کائنات مجددا در های نشانه هایش را به رویم باز کرده و هر طرفی یک نشانه می بینم. زیبا ترین و بارز ترین این نشانه ها هم در بازی تیم ملی ترکیه و کرواسی بود و در حالی که در دقیقه ۱۱۹ بازی کروات ها به گل رسیدند و در یک دقیقه مانده به انتهای دیدار جشن صعود را گرفته بودند ناگهان ورق برگشت و ترک ها در دقیقه صد و بیست گل زدند تا یک درس بزرگ را به من و همه تماشاگران بازی بدهند.

ترک ها به همه ما یاد دادند که آن کسی که در دقیقه پایانی بازی گل می زند برنده نمی شود، بلکه برنده آن کسی است که امیدش را از دست نداده و دست از تلاش برای بهتر کردن زندگی اش و خارج شدن از گرفتاری که دچار آن شده بر نمی دارد. و البته یکبار دیگر به این باور رسیدم که فوتبال تئاتر زندگی است و جزء به جزء زندگی را می توان در آن یافت و تعمیمش داد به تمام یک عمر. ترک ها امروز در جمع چهار تیم برتر اروپا هستند و هیچ بعید نیست که فینال هم برسند. اما هر اتفاقی که بیفتد و هر نتیجه ای که بدست بیاید آنها برنده اند، زیرا نشان داده اند که برای رسیدن به خوشبختی زیر بار هیچ ذلتی نمی روند و آنقدر عشقشان بزرگ و بی پایان است که جایی برای ترس در قلب آنها باقی نمی گذارد. آنها برنده اند و پیروزی آنها هیچ ارتباطی به نتایجی که روی تابلو استادیوم درج می شود ندارد.

پی نوشت: ناخدای مهربانم برایم جمله ای از ناپلئون را اس ام اس کرده که بی ارتباط به این نشانه هایی که چند روزی است از در و دیوار برایم می بارد نیست:«نبرد های زندگی همیشه به نفع قوی ترین ها و سریع ترین ها پایان نمی پذیرد، گاه برد با آنهایی است که بردن را باور داشته باشند»

 پی نوشت ۲: دو تا یادداشت نوشته ام، یکیش راجع به فاحشه های پست مدرن است و راجع به تغییر معنای فاحشگی در قرن جدید. یکی دیگر که هنوز خیلی باید فکر کنم روش، راجع به دوستانم است و هر کدام را به یک شخصیت سینمایی می خواهم تشبیه بکنم که به زعم خودم برای دوستانم می تواند جالب باشد و خواهند فهمید که راجع بهشان چه فکر می کنم. سه چهار تا سوژه هم در ذهنم دارم که فقط در حد فکر است و شدیدا هم برایم مهم است و نمی خواهم بسوزانمشان. نمی دونم چرا شب امتحان ذهنم در سوژه پرانی فعال میشه. به قول محسن نامجو: درد می کند بدجووووور… 

…اما آن کار را نخواهم کرد

سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷
 
"I'd Do Anything for Love (But I Won't Do That)" نام آهنگ زیبایی است که جین اشتاینمن سروده و میت لوف آن را در سال ۱۹۹۳ خوانده است و همان سال هم جایزه گرمی را نیز بدست آورده است.
البته این اهنگ دو صدایی است و بعضی قسمت هایش که بیشتر به دیالوگ شبیه است خانم لورین کراسبی خوانده است.
حوصله اش را ندارم بیشتر این قطعه زیبا را معرفی کنم، فقط همین را بگویم که داستان های جالبی پشت آن است. علاوه بر شعر فوق العاده اش موزیک بی نظیری هم دارد و همیشه من را با خودش می برد به آسمان و حس پرواز می دهد. صدای گرم میت لوف هم بی تاثیر در این حس بی نظیر نیست و خلاصه اینکه خیلی آهنگ جذابی است. متاسفانه قزوین هستم و به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارم وگرنه برای دانلود آماده اش می کردم.
نکته جالب این است که در شعرش ابهام زیبایی وجود دارد و هر بیتش تقریبا از دو قسمت تشکیل شده، یکی که می گوید حاضر است هر کاری برای عشق انجام بدهد و دیگری کاری که حاضر نیست انجام بدهد. البته تا پایان آهنگ هم این ابهام باقی می ماند و مشخص نمی شود که دقیقا "اما آن کار را نخواهم کرد" به چه چیزی بر می گردد و این ابهام زیبا ترش کرده است.  جین اشتاین، شاعر این قطعه، نیز می گوید آن کاری که برای عشق نخواهم کرد در همین آهنگ مستتر است و البته در طول آن اشاره های مختصری هم می شود اما در نهایت اینکه "دقیقا" چه کاری را انجام نخواهد داد پنهان باقی می ماند. میت لوف، خواننده آهنگ، نیز در مصاحبه ای گفته است که سوال "آن چه کاری است؟" بیشترین سوالی است که از او پرسیده شده.
ولی به نظر من این سوال می تواند جواب های بی شماری داشته باشد و به شخصیت هر کسی بستگی دارد. هر کسی باید از خودش بپرسد برای داشتن یک رابطه تا کجا باید پیش برود؟ از چه چیز هایی باید بگذرد و در مقابل آن چه چیز هایی بدست می آورد؟ با داشتن آن رابطه چه شخصیتی را کسب می کند و به خود می گیرد؟ آیا چیزی از شخصیتش کم خواهد شد؟ آیا توهین را هم حاضر است تحمل کند؟ آیا اسباب بازی هم حاضر است بشود؟ آیا تو سری خور هم خواهد بود؟ شاعر می تواند منظور دیگری داشته باشد، اما برای من "آن کار را انجام نخواهم داد" به این معنی است که "خودم را کوچک نخواهم کرد" چرا که عشق اگر عشق باشد به بزرگ شدن شخصیت انسان ها منجر می شود نه به خار و حقیر شدنشان…
خیلی می توان راجع به این شعر حرف زد و از زوایای زیادی می توان نگاهش کرد، اما فعلا متن شعر را که خودم ترجمه ای آزاد کرده ام بخوانید. سر فرصت در مورد ان بیشتر خواهم نوشت، قسمت هایی که پر رنگ کرده ام بهش هایی است که خواننده زن این اهنگ می خواند و سایر بخش ها صدای میت لوف است.
 
…و هر کاری برای عشق خواهم کرد
به درون جهنم خواهم رفت و از آن بیرون خواهم آمد
هر کاری برای عشق خواهم کرد،
این حقیقت است و می دانی که هرگز به تو دروغ نمی گویم
اما هرگز حسی که الان داری را فراموش نخواهم کرد
و هر کاری برای عشق حاضرم بکنم، ولی آن کار را نخواهم کرد
هر کاری، هرکاری برای عشق می کنم ولی آن کار را نخواهم کرد
 
بعضی روز ها آسان نیست و بعضی روز ها هم سخت نیست
بعضی روز ها هرگز نمی آیند و اینها همان روزهاییست که پایانی ندارد
بعضی شب ها نفس هایت آتشین است و بعضی شب ها مثل یخ
بعضی شب ها جوری هستی که هیچ وقت ندیده ام و گمان می کنم که بعدا هم نخواهم دید
شاید بگی دیوانه شدم، آره این دیوانه وار است و واقعی
می دانم که می توانی نجاتم دهی، هیچ کس به جز تو نمی تواند نجاتم بدهد
 
تا زمانی که سیارات می چرخند، تا زمانی که ستاره ها می درخشند
تا زمانی که رویا هایت به حقیقت می پیوندند، بهتره که باور داشته باشی
که من حاضرم هرکاری برای عشق انجام دهم و تا پرده آخر این نمایش آنجا خواهم بود
 هرکاری برای عشق می کنم و با تو عهد و قراری می گذارم
اما هرگز خودم را فراموش نخواهم کرد
ولی هر کاری برای عشق انجام خواهم داد، اما آن کار را نمی کنم، نه هرگز نمی کنم
 
من هر کاری برای عشق خواهم کرد
هرکاری که تصورش را بکنی
اما فقط همین یک کار را نمی کنم
 
بعضی روز ها برای سکوت دعا می کنم، بعضی روز ها برای روح
بعضی روز ها هم فقط برای خدای سکس و درامز و راک ان رول دعا می کنم
بعضی شب ها احساسم را از دست می دهم و بعضی شب ها کنترلم را
بعضی شب ها هم خودم رو می بازم وقتی رقص صاعقه وارت را تماشا می کنم
شاید تنها هستم و این چیزی است که لیاقتش را دارم
اما به یک و تنها یک قولم وفادار می مانم
 
تا زمانی که سیاره ها می چرخند، تا زمانی که ستاره ها می درخشند
تا زمانی که دعا هایت مستجاب می شوند، بهتره که باور کنی
که من هر کاری برای عشق خواهم کرد، خودت هم خوب می دانی
من هر کاری برای عشق خواهم کرد و هیچ راه برگشتی هم نخواهد بود
اما تا مدت ها بهتر از کاری که با تو کردم را با کس دیگری نمی توانم بکنم
و هر کاری برای عشق انجام خواهم داد، هر کاری
اما آن کار را نخواهم کرد، نه آن کار را نخواهم کرد
هرکاری که تصورش را هم نمی توانی بکنی برای عشق انجام خواهم داد
اما آن یک کار را انجام نمی دهم
 
نمی توانم شب ها به تو فکر نکنم
هرکاری برای عشق انجام خواهم داد
اما آن کار را نخواهم کرد
نه، نخواهم کرد
 
[صدای دختر]
من را بیدار می کنی؟ کمکم می کنی که بالا بروم؟
من رو به اون شهر رویایی می بری؟
می تونی کاری بکنی که این هوا قدری کمتر سرد باشه؟
 
آره می توانم
آره می توانم
 
کاری می کنی که خاص باشم؟ محکم در آغوشم می گیری؟
زندگی ام را رنگی می کنی؟ از سیاه و سفید ها خسته شده ام
می توانی دنیا را برایم کمی جوان تر و سرزنده تر بکنی؟
 
آره می توانم، اوه همین حالا می توانم انجامش بدهم
 
برایم با دست هایت شعبده بازی می کنی؟
با این شن و ماسه ها می توانی برایم یک شهر زیبا بسازی؟
چیزی به من می دهی که به خانه ببرم؟
 
آره می توانم، همین حالا می توانم انجامش بدهم
 
همه خیالاتم را می توانی برایم به واقعیت تبدیل کنی؟
اگر خیلی گرمم بشود با من آب بازی می کنی؟
من رو به جا هایی می بری که تا به حال نرفته باشم؟
 
آره می تونم، اوه همین حالا می تونم انجامش بدم
 
اما می ترسم بعد از مدتی تو هم همه چیز را فراموش بکنی
مثل عشق سابقم که ناگهان پرده از رویش افتاد
و کاری کرد که در چله تابسنان یخ بکنم
تو هم مرا فراموش خواهی کرد
و به مرور زمان رنگ عوض خواهی کرد
 
این کار را نخواهم کرد، این کار را نخواهم کرد
 
من این سرزمین را می شناسم، قبلا با دوست پسر سابقم همین دور و بر ها بوده ام
ناگهان گرد و خاک به پا خواهد شد و هر دویمان را ناپدید می کند
نکنه تو هم من رو بپیچونی؟
 
نه اینکار رو نمی کنم، این کار رو نمی کنم
من هر کاری برای عشق حاضرم بکنم
اما این کار رو نمی کنم
نه این کار رو نمی کنم  
صفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

تیر ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« خرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale